خلاصه داستان: کارل فردریکسن، پیرمردی تنها و بازنشسته در شهری بزرگ زندگی می کند و از کل جامعه فاصله گرفته است و در تنهایی به سر می برد. خانه ی کوچک او در میان آسمان خراش هایی است که هر روز بلندتر می شوند و اکنون شهرداری می خواهد خانه ی او را تخریب کند و تخلیه کند. اما پیرمرد حاضر نیست خانه اش را به هیچ وجه ترک کند، روزی تصمیم می گیرد برای عملی کردن رؤیای قدیمی خود و همسرش، خانهاش را با هزاران بادکنک به پرواز درآورد و راهی سفری ماجراجویانه شود. اما حضور ناخواستهی یک پسر بچه به نام راسل، این سفر را به ماجرایی فراموشنشدنی تبدیل میکند.
خلاصه داستان: شیر جوانی بنام «سیمبا» که فکر می کند باعث مرگ پدرش شده، خود را گناهکار می داند و از هویتش بعنوان سلطان آینده فرار می کند، اما وقتی حقیقت گذشتهاش را میفهمد، تصمیم میگیرد با ترسهایش روبهرو شود و برای بازپسگیری جایگاه واقعی خود به سرزمین شیرها بازگردد.