خلاصه داستان: در ژاپنِ دوران جنگ جهانی دوم، «سِئیتا» و خواهر کوچکش «سِتسوکو» پس از نابودی خانه و از دست دادن مادرشان، ناچار میشوند برای زنده ماندن به تنهایی تلاش کنند. این دو خواهر و برادر در میان ویرانیهای جنگ، کمبود غذا و سختیهای زندگی، به یکدیگر تکیه میکنند و تلاش دارند امید و پیوند خانوادگی خود را حفظ کنند.
خلاصه داستان: میتسوها، دختر نوجوانی که در شهری کوچک و روستایی زندگی میکند، آرزو دارد روزی زندگی متفاوتی در توکیو داشته باشد. در سوی دیگر، تاکی، پسری نوجوان است که در توکیو زندگی میکند. این دو غریبه، به شکلی عجیب و غیرقابل توضیح، متوجه میشوند که گاهی جای یکدیگر بیدار میشوند و زندگی یکدیگر را تجربه میکنند. آنها تلاش میکنند دلیل این ارتباط اسرارآمیز را پیدا کنند و در این میان، رابطهای عمیق میانشان شکل میگیرد؛ اما اتفاقاتی غیرمنتظره، آنها را در مسیری قرار میدهد که فراتر از فاصله میان دو شهر و حتی زمان است.
خلاصه داستان: آشیتاکا، شاهزادهای جوان، پس از گرفتار شدن در نفرینی مرگبار راهی سفری دور و ناشناخته میشود تا راهی برای نجات خود پیدا کند. در این سفر، او وارد درگیری میان ساکنان یک شهر صنعتی و خدایان و موجودات باستانی جنگل میشود. در میان این کشمکش، با سان، دختر جوانی که در میان گرگها بزرگ شده و به نام «پرنسس مونونوکه» شناخته میشود، آشنا میشود. آشیتاکا تلاش میکند در میان این نبرد، حقیقت را ببیند و مانع نابودی انسانها و طبیعت شود.
خلاصه داستان: میگل، پسری دوازدهساله با آرزوی تبدیل شدن به یک موسیقیدان بزرگ، در خانوادهای زندگی میکند که موسیقی را ممنوع کردهاند. او که شیفته یکی از مشهورترین نوازندگان مکزیک است، در جریان اتفاقاتی غیرمنتظره به سرزمین شگفتانگیز مردگان قدم میگذارد. میگل در آنجا با هکتور آشنا میشود و همراه او سفری پرماجرا را آغاز میکند تا رازهای پنهان گذشته خانوادهاش را کشف کند؛ سفری که نگاه او را به خانواده، خاطرات و رؤیاهایش تغییر میدهد.
خلاصه داستان: رایلی، دختر ۱۱ سالهای است که پس از نقل مکان خانوادهاش به سانفرانسیسکو با تغییرات بزرگی روبهرو میشود. در ذهن او، احساساتی مانند شادی، غم، ترس، خشم و انزجار تلاش میکنند زندگیاش را هدایت کنند. وقتی شادی و غم از مرکز کنترل دور میشوند، رایلی با بحران عاطفی روبهرو شده و باید راهی برای بازگشت و سازگاری با زندگی جدید پیدا کنند.
خلاصه داستان: شیر جوانی بنام «سیمبا» که فکر می کند باعث مرگ پدرش شده، خود را گناهکار می داند و از هویتش بعنوان سلطان آینده فرار می کند، اما وقتی حقیقت گذشتهاش را میفهمد، تصمیم میگیرد با ترسهایش روبهرو شود و برای بازپسگیری جایگاه واقعی خود به سرزمین شیرها بازگردد.