خلاصه داستان: چهار سال پس از اتفاقات «مرد عنکبوتی: راهی به خانه نیست»، پیتر پارکر زندگی تازهای را آغاز کرده است؛ دنیایی که دیگر کسی او را بهعنوان پیتر پارکر به یاد نمیآورد. او که اکنون تمام وقت خود را صرف مبارزه با جرم و جنایت میکند، در عین کمک به مردم با تنهایی و فشارهای ناشی از زندگی دوگانهاش دستوپنجه نرم میکند. در حالی که فاصله گرفتن از دوستان قدیمی و فشارهای زندگی، تغییراتی غیرمنتظره در پیتر ایجاد میکند، تهدیدی مرموز و قدرتمند شهر را به خطر میاندازد؛ تهدیدی که ممکن است پیتر را وادار کند با محدودیتهای قدرت و انتخابهای خودش روبهرو شود.
خلاصه داستان: در ژاپنِ دوران جنگ جهانی دوم، «سِئیتا» و خواهر کوچکش «سِتسوکو» پس از نابودی خانه و از دست دادن مادرشان، ناچار میشوند برای زنده ماندن به تنهایی تلاش کنند. این دو خواهر و برادر در میان ویرانیهای جنگ، کمبود غذا و سختیهای زندگی، به یکدیگر تکیه میکنند و تلاش دارند امید و پیوند خانوادگی خود را حفظ کنند.
خلاصه داستان: میتسوها، دختر نوجوانی که در شهری کوچک و روستایی زندگی میکند، آرزو دارد روزی زندگی متفاوتی در توکیو داشته باشد. در سوی دیگر، تاکی، پسری نوجوان است که در توکیو زندگی میکند. این دو غریبه، به شکلی عجیب و غیرقابل توضیح، متوجه میشوند که گاهی جای یکدیگر بیدار میشوند و زندگی یکدیگر را تجربه میکنند. آنها تلاش میکنند دلیل این ارتباط اسرارآمیز را پیدا کنند و در این میان، رابطهای عمیق میانشان شکل میگیرد؛ اما اتفاقاتی غیرمنتظره، آنها را در مسیری قرار میدهد که فراتر از فاصله میان دو شهر و حتی زمان است.
خلاصه داستان: وقتی وودی، اسباببازی محبوب اندی، هنگام تلاش برای نجات یکی از دوستانش توسط یک کلکسیونر دزدیده میشود، به مجموعهای ارزشمند از اسباببازیهای وسترن منتقل میشود. در آنجا وودی با جسی، بولچشم و استینکی پیت آشنا میشود و متوجه میشود که گذشتهای مهم در انتظار اوست. در همین حال، باز لایتیر و دیگر اسباببازیها برای پیدا کردن وودی وارد ماجراجویی خطرناکی میشوند. وودی باید تصمیم بگیرد که به زندگی تازهای که پیش رویش قرار گرفته بپیوندد یا به خانه و دوستانش بازگردد.
خلاصه داستان: دنجي پس از پیوستن به سازمان شکارچیان شیطان، در حالی که همچنان با زندگی عجیب و پرخطر خود دستوپنجه نرم میکند، با دختری مرموز به نام رزه آشنا میشود. رابطه میان دنجي و رزه بهتدریج رنگ و بوی متفاوتی پیدا میکند، اما خیلی زود مشخص میشود که پشت این آشنایی ساده، اتفاقات و رازهای خطرناکی پنهان شده است. دنجي در میان احساسات تازه و نبردی مرگبار با تهدیدی جدید، بار دیگر مجبور میشود برای زنده ماندن و محافظت از کسانی که برایش اهمیت دارند مبارزه کند.
خلاصه داستان: آشیتاکا، شاهزادهای جوان، پس از گرفتار شدن در نفرینی مرگبار راهی سفری دور و ناشناخته میشود تا راهی برای نجات خود پیدا کند. در این سفر، او وارد درگیری میان ساکنان یک شهر صنعتی و خدایان و موجودات باستانی جنگل میشود. در میان این کشمکش، با سان، دختر جوانی که در میان گرگها بزرگ شده و به نام «پرنسس مونونوکه» شناخته میشود، آشنا میشود. آشیتاکا تلاش میکند در میان این نبرد، حقیقت را ببیند و مانع نابودی انسانها و طبیعت شود.