خلاصه داستان: دنجي پس از پیوستن به سازمان شکارچیان شیطان، در حالی که همچنان با زندگی عجیب و پرخطر خود دستوپنجه نرم میکند، با دختری مرموز به نام رزه آشنا میشود. رابطه میان دنجي و رزه بهتدریج رنگ و بوی متفاوتی پیدا میکند، اما خیلی زود مشخص میشود که پشت این آشنایی ساده، اتفاقات و رازهای خطرناکی پنهان شده است. دنجي در میان احساسات تازه و نبردی مرگبار با تهدیدی جدید، بار دیگر مجبور میشود برای زنده ماندن و محافظت از کسانی که برایش اهمیت دارند مبارزه کند.
خلاصه داستان: آشیتاکا، شاهزادهای جوان، پس از گرفتار شدن در نفرینی مرگبار راهی سفری دور و ناشناخته میشود تا راهی برای نجات خود پیدا کند. در این سفر، او وارد درگیری میان ساکنان یک شهر صنعتی و خدایان و موجودات باستانی جنگل میشود. در میان این کشمکش، با سان، دختر جوانی که در میان گرگها بزرگ شده و به نام «پرنسس مونونوکه» شناخته میشود، آشنا میشود. آشیتاکا تلاش میکند در میان این نبرد، حقیقت را ببیند و مانع نابودی انسانها و طبیعت شود.