خلاصه داستان: کارل فردریکسن، پیرمردی تنها و بازنشسته در شهری بزرگ زندگی می کند و از کل جامعه فاصله گرفته است و در تنهایی به سر می برد. خانه ی کوچک او در میان آسمان خراش هایی است که هر روز بلندتر می شوند و اکنون شهرداری می خواهد خانه ی او را تخریب کند و تخلیه کند. اما پیرمرد حاضر نیست خانه اش را به هیچ وجه ترک کند، روزی تصمیم می گیرد برای عملی کردن رؤیای قدیمی خود و همسرش، خانهاش را با هزاران بادکنک به پرواز درآورد و راهی سفری ماجراجویانه شود. اما حضور ناخواستهی یک پسر بچه به نام راسل، این سفر را به ماجرایی فراموشنشدنی تبدیل میکند.